فروغ
  
 
 
شهریور 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

سریال دوستان Friends سریال دوستان Friends
امکان نداره این سریال را ببینید و از خنده روده بر نشید
موسیقی افزایش قدرت ذهن
بسیار مؤثر در افزایش سطح نبوغ آگاهی و قدرت ذهن
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385
خداحافظی به خاطر قدر نوشتن

نمی‌دانم چرا با نوشتن در این‌چنین جایی امر بر من مشتبه شده بود که «نویسنده»ام! نه برادر جان! نویسنده‌گی آدابی دارد و شأنی. به این بازی‌ها و دست‌گرمی‌ها که نمی‌توان گفت حرفه‌یی نوشتن! و به خاطر همین آگاهی نسبت به ارج حرفه‌یی نوشتن، و نیز آگاهی از ناتوانی فعلی‌‌ام نسبت به حرفه‌یی نوشتن، مدت‌هاست که دست به هیچ جور نوشتن نبرده‌ام. حالا هم یک‌جوری می‌خواهم تکلیف خودم و این‌جا را روشن کنم.

از آن‌جا که کار من نیست حرفه‌یی نوشتن و خوش‌بینانه بگویم این‌جا جاش نیست، و از طرفی، حال و حوصله‌ی روزنگاری احوالات شخصی‌ام را ندارم و به طور خاص در این‌جا که دیگر هر کس و ناکسی ممکن است بخواندش، پس کرکره را رسما و قطعا می‌کشم پایین!

اگر روزی روزگاری در حال و هوایی دیگر قرار بگیرم و به توانایی دیگرگونی در نوشتن برسم، یا با اسم و امضای مشخصی _ هر جا که باشد _ می‌نویسم یا بی‌نشان مکانی دیگر دست و پا می‌کنم که به قول دوستی دستِ‌بالا به عدد انگشتان یک دست هم خواننده نداشته باشد تا فقط مقصود نوشتن برآورده شود. همین و همین!

 

پی‌نوشت‌هایی برای خالی نبودن عریضه‌ی روزنگاری در وب‌لاگ از طعنه‌هایی که به‌تر است زد و گذشت:

اول خوشا ره‌گذرانی که معلوم نیست گذارشان چه‌طور به این‌جا افتاده و از بی‌خبری و ناآشنایی سخنی تراویده‌اند که حوصله‌ی پرداختن به‌شان را مطلقا ندارم!

بعد خوشا شر بدفهمی‌های مسخره و روان‌پریشانه‌ی حضور در دنیای مجازی که با نادیده گرفتن هم نمی‌توان ازشان آسوده شد!

آخر هم خوشا هپروت، اما تا کی؟ ...

 

توضیح انتهایی:

اسم «فروغ» از این‌جا آمد که قرار بود این برگ محلی باشد برای هم‌راهی‌اش که نشد (حالا شاید بشود جای دیگری را به آن قصد رواج و رونقی داد _ که بعید می‌دانم). وگرنه مرا چه دخلی بود به این اسم؟

 

تمام!

 
پنجشنبه 8 تیر ماه سال 1385
نمی‌دانستم که مرگ در همین نزدیکی‌ست!

برای گنجشکک عزیزم!

 

صبح سه‌شنبه بود. وقتی زودتر از همیشه از خواب بیدار شدم و به سراغ‌اش رفتم، بی‌حال بود. نمی‌دانستم که ...

آب قندی خواستم به‌اش بدهم تا جانی بگیرد. نمی‌دانستم که ...

 

  

 

فقط چند قطره نوشید و ننوشید! نمی‌دانستم که همان وقت در دستان‌ام جان می‌دهد.

 

پی‌نوشت:

-          چه اهمیتی دارد که کجا هستم؟ به هر حال، در روزهای آتی به تهران سفری می‌کنم. در این بحبوحه‌ی روزمره‌گی‌ها و روزمرگی‌ها، که حتا در هوای تابستانی به سرمای مرگ پهلو می‌زنند، اگر دل‌ام را به دیدار دوستانی در میانه‌‌شان خوش کنم، عیبی ندارد.

-          «سارا» هم که رفت. خدا کند در آن شهر هم اتوبوسی بیابد تا سوار شود و نوشته‌هاش را بنویسد!


 
پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1385
آش‌پزی و شعرخوانی نیمه‌شبانه در هوای بارانی

الآن وسط‌های شب است و تا صبح راهی چندان نه! هوا هم ابری‌ست و خنک، آن گونه که پنجره‌ی اتاق را باز گذاشته‌ام تا صدای رعد و باران را به‌تر بشنوم، هر چند گه‌گاه صدای عبور ماشین‌هایی سنگین از بزرگ‌راهِ در هم‌سایه‌گی مزاحمت ایجاد می‌کند. به هر حال، باران می‌بارد و باد ملسی که می‌وزد، پرده‌ها را تکان تکان می‌دهد و لرزش مطبوعی به تن‌ام می‌اندازد. مشغول آش‌پزی‌ام!

 

عصری که گذشت، بعد از سیزده روز باز دیدم‌اش، هر چند مجال دیدنی دیدنی _ اگر درس عربی به یادتان مانده، این ترکیب چیزی‌ست در مایه‌های «مفعول مطلق» _ مهیا نشد. باری، دوستی و هم‌راهی‌اش با آن صدایی که انگار از ته چاه می‌آید و خنده‌های ریز هر از گاهی‌اش، تصویر موقعیت غریبی را در صفحه‌ی شطرنجی جغرافیای روزمره‌گی‌ام نقش می‌زند _ یاد «شمس» می‌افتم که چه با دنباله‌ی بلند اضافات حال‌اش ناخوش می‌شود، اما من عجیب این بازی به هم پیوسته‌گی کلمات و تعابیر را دوست می‌دارم! به هر حال، می‌توانید بپندارید که ورای هر کدام از آن چهار کلمه‌یی که در خطوط پیشین به هم اضافه شدند، یک فصل نوشته‌ی نانوشته پنهان شده است. خوب، دور نیفتم از میل جفت و جور کردن فرصتِ دیدنِ دیدنی‌اش در دور و نزدیک آینده! پس، حالیا بی‌خیال غربت و روزمره‌گی و فراز و نشیب‌های بودن‌ام! و اما اینک، آش‌پزی را ...

 

حرف از باران شد و «شمس». همان عصری که گذشت، وقتی کیفور صافی هوای بعد از باران بهاری بودیم، از «زیر باران باید با زن خوابید» گفت و به یادم انداخت که چه‌قدر گذشته از آخرین مرتبه‌یی که به سراغ «سهراب» رفته بودم. حالا که ساعت‌هایی گذشته و تنهایم _ با آن اوصاف بند نخست و کم‌کم از آش‌پزی غذای روزی که برمی‌آید، فارغ شده‌ام _ «صدای پای آب» را می‌خوانم و می‌رسم به همان‌جا:

...

چترها را باید بست،

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه‌ی مردم شهر، زیر باران باید رفت.

دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت.

زنده‌گی تر شدن پی‌در‌پی،

زنده‌گی آب‌تنی کردن در حوض‌چه‌ی اکنون است.

 

رخت‌ها را بکنیم:

آب در یک قدمی‌ست.

...

نگاه که می‌کنم، می‌بینم چه تصور عامیانه‌ی دوری از «سهراب» در ذهن‌مان پرورده‌اند. واقعا ضروری‌ست تا دوباره واکاویم‌اش. به‌زودی «شکل‌های ناتمامی» را باز می‌کنم تا «صدایش خوب است» را بخوانم.*

 

ببخشید که در میانه‌ی راه نوشتن هی قیقاج می‌روم و گیج‌تان می‌کنم و از چیزهایی می‌نویسم که معلوم نیست خودم نیز واقعیتی‌ست برای‌ام یا وهمی! آخر، مگر کسی را سراغ دارید که نیمه شبی باران سودایی‌اش کند و در عین مالیخولیایش حواس‌اش جمع آش‌پزی روز بعد باشد؟ تازه، در این میانه برود شعر هم بخواند و به فکر تحلیل‌اش بیفتد! به هر حال، از خنکای این آشفته‌گی که بگذریم، غذا و چاشنی‌اش را آماده کردم. ظهر که بشود، با هم می‌خوریم‌اش! فکر می‌کنم آن وقت هم هنوز باران ببارد!

 

* مقاله‌یی در کتاب «شمس آقاجانی» که «نشر ویستار» آن را در پاییز 1384 به چاپ رساند.

پی‌نوشت: ۱- نه ظهر هوا بارانی شد نه برای خوردن غذا هم‌راهی داشتم! ۲- ممنون‌ام از صاحب فراموش‌خانه که خطاکاری‌ام در یادآوری قاعده‌ی زبانی اشاره‌شده در این نوشته را گوش‌زد کرد و مایه‌ی صحت شد!


 
دوشنبه 28 فروردین ماه سال 1385

1

با الهام در هشتمین روز به خاطر گنجشککانی که در بهار جفت جفت می‌پرند

روزی روزگاری دور

گویا فرهاد

به کوه‌کنی افتاد عاشقانه و ممنوعه،

                                    چه شیرین!

و او کجا می‌دانست

روزی روزگاری نه چندان دور

باز فرهاد

به ترانه‌خوانی می‌افتد چه عامیانه چه دل‌انگیز

                                                     که

                                                آی گنجشکک!

 

آی چه شیرین است داستان آن گنجشکک!

 

2

بامداد چهارشنبه بود ...

راستی، گل‌دان کف دست‌ات را مراقبی که در آن آینه روییده تا وقت قنوت، ماه در آن بینی؟

عزیز! گل‌دان‌ات را، آینه‌ات را، و «ماه»‌ات را

که خندان ببینم‌ات!

 

3

دل‌سوزان

دی‌روز که برای هشتاد و نهمین بار «فروغ» بر آسمان شد، با فراغت خاصی از هوش رفتم تا صلات ظهر، بعد از شبانه‌روزهایی کار و شور. و ام‌روز که ابلهی همه چیز را بر باد رفته خواند، از شوق و ذوق خود به حرص خنده‌ام گرفت! باری، بی‌خیال! این هم بگذرد، وقتی چه پوست‌کلفتانه به بازی شهوانی ذره ذره «خانه‌یی در انتهای دنیا»، «گل‌های پژمرده»، «2046»، «شکستن امواج» و باز «اَملی» را با چشم‌هام چشیدن!

 

4

روشنایی و دیوانه‌گی

تا یادم نرفته بگویم که ام‌روز چشمان‌ام «روشن» شد! و نیز فردا هم‌راهِ «دیوانه» ...

 

بدون شماره و عنوان

...

دوره‌گردی آن پایین صداش می‌آید که می‌خواند و می‌نوازد «الاهه‌ی ناز» را در این «شب سفید» (+).


 
سه شنبه 15 فروردین ماه سال 1385
از هر دری ...

یا وقتی از اوج آنتروپی می‌رسی به آن‌جا که کاش کسی بود نازت می‌کرد!

 

نمی‌دانم از کجا شروع کنم و به چه سمتی، از همین ساعتی قبل به روزهای گذشته بروم یا که نه، از روزهای پیش به این سو بیایم که حالا هستم؟

اصلا به‌تر است به این نیندیشم و سر مرکب را رها کنم تا به هر سو می‌خواهد برود. آری، خوشا رهایی از بند و به هر سو سرک کشیدن! مگر نه طبیعت آدمی میل به بی‌نظمی دارد؟ پس بی‌خیال نقطه‌ی شروع و سمت و سو.

 

دی‌روز پری‌روز که سیزده فروردین بود، سر به تو، در خانه ماندم، اما دم‌دم‌های صبح بود که «فروغ» تازه را روی خط فرستادم تا سیزده را در کند!

و در حاشیه‌اش این که بهزاد و نصرالله در راستای تحریکات انجام شده و محصول نوشتاری‌اش، با قلم هم‌دیگر را نواخته‌اند (نوشته‌ی بهزاد در «نقد فیلم» و اشاره‌ی دو باره‌ی نصرالله در «فروغ»). چنین بده‌بستانی به نظرم _ اگر بیش‌تر باب شود _ می‌تواند حال و هوای زنده‌تری به «فروغ» بدهد. راستی، نوشته‌ی بهزاد در این شماره مجله: «سه‌گانه‌ی یهودا»، طنزی دارد که دامن هم‌سر گرامی‌اش را حسابی و پاچه‌ی مرا تا اندازه‌یی می‌گیرد. ؛)

در حاشیه‌ی همین دو خط هم گفتنی این که ماشاءالله بهزاد وب‌لاگ‌اش را چه رونقی داده است! آدم حسابی جا می‌ماند از او.

 

دیگر این که فارغ از همه‌ی تعارفات که سال نو مبارک و از این حرف‌ها که متکلفانه به زبان می‌آوریم، شروع ام‌سال توأم شد با درگذشت عزیزی! با همه‌ی نزدیکی و دوستی‌اش، یک جورهایی به خاطر خود او و مرگ‌اش انگار خاطرم آزرده نشده است، اما وقتی سوگ‌واری و بر سر زنانِ اطرافیان را می‌بینم، یا زیر بغل برادر خمیده‌قدش را که دیگر نای بر پا ایستادن ندارد، می‌گیرم و یا یک‌باره خود را لب گورش ایستاده می‌بینم آن وقت که تلقین‌اش می‌دهند، لحد بر او می‌نهند و خاک، خاک، خاک ...، بی‌تاب می‌شوم و بند دل‌ام پاره می‌شود و می‌برد. آه ...

و چه قسمتی بود که سه بار بر مزار «بابا» بروم در آن چند روز، و چه حس خاصی داشت آن غروب قبل از سال تحویل که در تاریکی گورستان «دار الرحمه» با خواهرم و دایی‌ام گشت می‌زدیم! کاش ...

 

نمی‌دانم چه شد که از قصد بیان پراکنده‌ی روزمره‌گی‌ها یک باره و به این زودی رسیدم به سمت و سویی که بوی مرگ می‌آید! شاید به خاطر دوران چند ساعتی «لولیان» است که گوش و ذهن و وجودم را انباشته است. بگذار تا انبار کند سوز و گداز نوایش ذره ذره‌ی بودن‌ام را که حالِ ...:

ای دوست قبول‌ام کن و جان‌ام بستان

مست‌ام کن و از هر دو جهان‌ام بستان

با هر چه دل‌ام قرار گیرد بی‌تو

آتش به من اندر زن و آن‌ام بستان

 

راستی، بالاخره 1984 را هم خواندم. به شکل غریبی قریب بود و واقعی. با تمام وجودم حس‌اش می‌کردم. منظوری سیاسی ندارم که آی چه خفقانی و الخ، نه! اصلا و ابدا! منظورم تنها به تجربه کردن فردیتِ مخدوش ناامنی‌ست که از بشر بودنِ آدم هیچ باقی نمی‌گذارد و حتا وامی‌داردش تا عزیزترین‌اش را «لو بدهد». کتاب را همین روز سیزده سرضرب خواندم، از عصر تا نیمه‌شب. حال‌ام را گرفته است! شاید این هم دلیل مضاعف دیگری برای تلخی کردن‌هایم!

و آن‌قدر تلخ شده‌ام که همه‌ی شور و شوق کار کردن‌ام _ آن‌قدر که از خیر نیمه‌ی تعطیلی نوروز گذشتم و محض آن برگشتم سر کار _ تبدیل شده باز به یک بی‌تفاوتی که می‌خواهد تنها مثل تراکتوری بی هوش و حواس شخم بزنم و پیش بروم بی‌وقفه.

آری، آن‌قدر دل‌گیر که ورای کار و روزمره‌گی، همه‌ی لطفِ «در حال و هوای عاشقی» را که پس از دو باره دیدن‌اش، می‌خواست به نوشتن مفصلی بکشاندم، دیگر حس نمی‌کنم و بی‌خیال‌اش می‌شوم.

 

در این احوالات، چه بسا اگر جور می‌شد که بروم کارگاه آموزشی داستان‌نویسی مصطفا مستور _ به خاطر «میم»، به خاطر «روی ماه خداوند را ببوس»‌اش، به خاطر خدا _ کمی آرام می‌گرفتم! وقتی باخبر شدم و اقدام کردم که دیگر جایی نمانده بود. حیف!

 

حتا وقتی گرمای صدای شهرام ناظری شعر مولانا را به آتش می‌کشد که «... وز عشق تو پابست‌ام»، باز این دل من انگار فقط جاذب حزن و غم درون آن است و هر «بند شکستن» و «سرمستی»یی را در مغاک‌اش می‌بلعد. آن وقت از مجلس «حیرانی» مگر چیزی جز یک خلأ باقی می‌ماند؟

 

انگار هنوز هیچ نشده که از سفر باز آمده‌ام، دل‌ام تنگ شده است! بد جوری نیاز دارم تا عزیزی باشد تا سر بر دامن‌اش بگذارم و ناز نگاه‌اش را بچشم و مزه مزه کنم.

"نمی‌آیی دامن بگستری برای‌ام؟"


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 81075


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها