X
تبلیغات
رایتل
فروغ
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 6 آبان‌ماه سال 1384
«سرنوشت»

نمی‌دانم می‌دانی یا نه

که در این فصل پیش از سرما و مهمانی برگ‌ریزان

_ معلوم نیست چرا اسم‌اش را پاییز گذاشته‌اند اصلا _

چرا ابرهایی که تنها در خواب معصومانه‌ی باریدن غوطه نمی‌خورند

_ خلاف ابرهای تابستانی،
                               فقط خاکستری‌اند؟

 

هوا که دست از بارانی نبودن می‌کشد

بارش همان خط نگاه چشمان خیس دختر ابر خاکستری‌ست از فراز شانه‌های مرد آسمانِ یکه

   به سمتِ زمین و چکمه‌پوشان منتظر!

 

مقصد که زمین

                سفت و سرد و واقعی

آن وقت شانه‌هام مال تو برای گریستن‌ات.

 

راستی، نمی‌دانم می‌شنوی یا نه

صدای برگ‌های ریخته‌ی این فصل را

_ معلوم نیست چرا اسم‌اش را پاییز گذاشته‌اند اصلا _

                                                                در میان خط آرام و متلاطم گریه‌ات

که چکمه‌هامان را بپوشیم؟

 

آری، انگار خود انتظار هم دیگر از به‌سر نیامدن خسته‌ست!

اشاره: این طرحی‌ست که چه بسا بشود بیش‌تر پروردش، ابتدا بی‌نام بود. بعد خرد خرد رسیدم به این معنا که چی‌ست ورای همه‌ی چشم‌انتظاری‌ها. پس نامی هم انتخاب کردم برای‌اش.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 180849


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها