X
تبلیغات
زولا
فروغ
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1385

1

با الهام در هشتمین روز به خاطر گنجشککانی که در بهار جفت جفت می‌پرند

روزی روزگاری دور

گویا فرهاد

به کوه‌کنی افتاد عاشقانه و ممنوعه،

                                    چه شیرین!

و او کجا می‌دانست

روزی روزگاری نه چندان دور

باز فرهاد

به ترانه‌خوانی می‌افتد چه عامیانه چه دل‌انگیز

                                                     که

                                                آی گنجشکک!

 

آی چه شیرین است داستان آن گنجشکک!

 

2

بامداد چهارشنبه بود ...

راستی، گل‌دان کف دست‌ات را مراقبی که در آن آینه روییده تا وقت قنوت، ماه در آن بینی؟

عزیز! گل‌دان‌ات را، آینه‌ات را، و «ماه»‌ات را

که خندان ببینم‌ات!

 

3

دل‌سوزان

دی‌روز که برای هشتاد و نهمین بار «فروغ» بر آسمان شد، با فراغت خاصی از هوش رفتم تا صلات ظهر، بعد از شبانه‌روزهایی کار و شور. و ام‌روز که ابلهی همه چیز را بر باد رفته خواند، از شوق و ذوق خود به حرص خنده‌ام گرفت! باری، بی‌خیال! این هم بگذرد، وقتی چه پوست‌کلفتانه به بازی شهوانی ذره ذره «خانه‌یی در انتهای دنیا»، «گل‌های پژمرده»، «2046»، «شکستن امواج» و باز «اَملی» را با چشم‌هام چشیدن!

 

4

روشنایی و دیوانه‌گی

تا یادم نرفته بگویم که ام‌روز چشمان‌ام «روشن» شد! و نیز فردا هم‌راهِ «دیوانه» ...

 

بدون شماره و عنوان

...

دوره‌گردی آن پایین صداش می‌آید که می‌خواند و می‌نوازد «الاهه‌ی ناز» را در این «شب سفید» (+).


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 181048


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها