انتظار زیر مهتاب و به خاطر افسانه

دو روز دیگر هم گذشت و هیچ خبری نشد.
تو این فاصله سفرهء دل‌ام رو پیش چند نفر دیگه هم باز کردم. کوس رسوایی می‌زنم انگار ...

و خوشا آسمان مهتابی!
مهتاب منُ در راهی که دارم می‌رم، هم‌راهی می‌کنه و به‌ام امید می‌ده و ایمان‌امُ به یادم می‌آره.

و نمی‌دونم داستان افسانه رو شنیدین یا نه! اگه اطلاعات مفصلی در این باره می‌خواین به گل‌کو سری بزنین. و در ضمن:
افسانه نوروزی را آزاد کنید

فردا رو هم صبر می‌کنم. بعدش اگه ...

صبر

دیشب فقط برا شنیدن یکی چند تا کلمه رفتم پیش رفیقی که جریان منُ و مریم رو می‌دونه. و اون گفت: «صبر کن!» گفت که ازش بشنوم که تا چند روز دیگه ـ شاید هم چند وقت دیگه ـ خودش برمی‌گرده. شاید هم ...
با وجود این که حرف‌اش هیچ امیدی به ام نمی‌ده، اما نمی‌دونم چرا دوست دارم حرف‌اشُ باور کنم!

این دنیای مجازی هم عجب عالمی داره‌ها! هر چی بیش‌تر توش فرو بری، بیش‌تر درگیرش می‌شی. از اعتیاد و یه جور مسخ شدن می‌ترسم. باید حواس‌ام رو حسابی جمع کنم.

عشق، عیاشی و تجربهء بلبل بودن!

تصور کنید که دو نفر ...
ـ یه توضیح لازمه: هر گونه تفکر سانتیمانتال رو بذارین کنار، بعد بخونین!
خوب، دوباره از اول ...
تصور کنید دو نفر که دچارن، یعنی عاشق‌ان، نشستن روبه‌روی هم و برا هم از تجربهء اختصاصی خودشون حرف می‌زنن. فکر می‌کنید آخرش چی می‌شه؟
اصلا بی‌خیال! بگذریم ...

امروز به قول رفیقی رفتم عیاشی: «نفس عمیق» رو دیدم و باز هم دل‌ام لرزید. مخصوصا وقتی «آیدا» پای اون دکهء سر خیابون «کی‌نژاد» ایستاده به  انتظار «منصور» که نمی‌آد، چون «کامران» مرده و کسی ...
آخه یکی نیس بگه: به این هم می‌گن عیاشی؟

راستی، من دارم زبان فرانسه یاد می‌گیرم. فعلا یاد گرفتم که چه‌طور خودم رو، ملیت، شهر و کارم رو معرفی کنم و همین‌طور از یک تا ده بشمرم عین بلبل!
ببینین: اُن، دو، توا، کتخ، سنک، سیس، ست، ویت، نُف، دیس!

یه لینک هم برا خالی نبودن عریضه: یک قطره از دریا. هیچ ذهنیتی نسبت به این لینک در حال حاضر ندارم. می‌تونیم با هم تجربه‌اش کنیم.

... سرکنده و بی‌خبری

شده‌ام عین مرغ در حال سر بریدنی که داره بال بال می‌زنه. نمی‌دونم عبارت «مرغ سرکنده» برای وصف این حال درسته یا نه! شما چه می‌گید؟

 

چرا من مدتیه 255 رو با 225 عوضی می‌گیرم؟

هیچ خبری از هیچ کجا نیست!

...

انگار مدتیه که لینک نداده‌ام به جاهایی که ارزش گشتن رو دارن! پس:
- داستان‌گو، یه وب‌لاگ پر از قصه‌های کوتاه.
- یادداشت‌های آخرالزمان، یه وب‌لاگ که نویسنده‌اش در من احترام خاصی رو برانگیخت و حس خوبی به من داد.
- بی‌اسم، یه وب‌لاگ دیگه پر از قصه‌های کوتاه.
- مسافر کوچولوی زمین، یه وب‌لاگ دیگه که نویسنده‌اش دختر شیطون خوبی به نظرم رسید. بی‌هیچ توضیح اضافه‌ای!
این‌ها چند تا از کشف‌های من تو کافهء بلاگ بودن. به مریم گفته بودم که می‌رم اون‌جا و تنها با بی‌میلی گفته بود: «خوب، خبرش رو به‌ام بده که چه‌طور بود.» و البته یه دوست خوب هم‌راه‌ام بود که ...

راستی، مریم! نشنیدی می‌گن: «کوه به کوه نمی‌رسه، اما آدم به آدم چرا!» اصلا فکرشُ کردی اگه من و تو به هم برسیم چی میشه؟
یکی نیس بگه «از این رسیدن تا اون رسیدن تومنی صنار فرقه!»
...